نزدیکهای صبح است؛ میآیی روی تخت و کنارم دراز میکشی. زل میزنی توی چشمهایم انگار میخواهی تمام مغزم را از همانجا بخوانی. من هم در مقابل زل زدهام به تو. جوری نگاهت میکنم که انگار نه قبلن دیدهامت نه میبینم. میگذارم چشمهایم تصویری زیبا از تو را در ذهنم حک کنند مثل یکی از مجسمههای فرشتگان. دست دراز میکنم و انگشتهایم را لای موهایت فرو میکنم. با آن یکی دست هم دستت را میگیرم. کمی موهایت را میکشم، چشمهایت را که میبندی خورشید را میتوان از پشت پنجره دید.
تلخ بودند مثل همیشه. مثل همیشه تلخ تلخ تلخ. مثل همه فهوههایی که با هم خوردهبودند. مثل همه زندگی دو نفرهشان. خودشان هم حالیشان نبود چرا هنوز بعد از هقت هشت سال زندگی سگی مثل چی به هم چسبیدهاند. شاید به خاطر دختری که حاصل سال اول و آخر عشقشان بود به هم چسبیدهبودند ولی نه! یک جورهایی به هم عادت کردهبودند. به همه دعواهایشان به همه تهدیدهایشان به همه طلاق خواستنهایشان. به همهچیز هم عادت کردهبودند. این را هم عادت کردهبودند که بیرون از خانه با هم شیرین باشند. شیرین مثل همه قهوههایی که در مهمانیها میخوردند. با شیر و شکر.
- این دفعه میکشمت. مطمئن باش اگه دستم بهت برسه زنده نمیمونی. وایسا. این دفعه بهت رحم نمیکنم.
و دور وسایل اتاق پذیرایی دنبال زن دوید.
- نه که قبلا رحم میکردی! هنوز یه ماه از شکستن دندونم نمیگذره.
و دوید در آشپزخانه پشت پیشخوان سنگر گرفت.
- این دفعه با همیشه فرق داره. بیا بیرون.
و دنبال زن رفت در آشپزخانه. ناگهان احساس کرد همه دنیا پیش چشمانش روشن شد. زن با ماهیتابه کوبیدهبود روی صورتش.
- لعنت به تو! حرامزاده.
و لگدی به طرف زن پرت کرد. دماغش شکستهبود و خونریزی شدیدی داشت. چاقوی آشپزخانه را که همیشه گوشتها را با آن خرد میکرد برداشت و به طرف زن خیز برداشت. با هم گلاویز شدند و روی زمین غلتیدند.
دیروقت بود. بقیهاش را هم فردا میدیدم!
چشمهایم را میبندم و باز تو را میبینم. در دوردستهای ذهنم شجریان تحریر میزند "بیهمگان بهسر شود/ بیتو بهسر نمیشود" تو هستی جایی اطراف همانجایی که شجریان دارد تصنیف میخواند روی برمیگردانم طرف صدا. "زان یار دلنوازم شکری است با شکایت/گر نکتهدان عشقی خوش بشنو این حکایت" هنوز همانجایی نمیدانم چطور به تو میرسم آهنگ عوض میشود باز شجریان است که میخواند "سمنبویان غبار غم چو بنشینند بنشانند/ پریرویان قرار از دل چو بستیزند بستانند" و تو میخندی. خودت هم خوب میدانی با من چه کردهای. هر قدم که طرفت میگذارم یک قدم از تو عقب میافتم. "ای مهربانتر از ابر در بوسههای باران/ بیداری زمانه در چشم جویباران" آهنگ را با هم میخوانیم دو صدایی میشود همهجا ساکت است به جز من و تو. با هم میخوانیم "پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند این نغمه محبت/تا در زمانه باقی است آواز باد و باران" برمیگردی بروی "رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند/ مستی ز جانت میکنند مستان سلامت میکنند"
چشمهایم را باز میکنم و تلخی واقعیت مثل زهرعسل در جانم میریزد.
همیشه همه قصهها با این جمله شروع میشد. مثل قصه زندگی او. یکی بود آن یکی نبود. وقتی که بود و موقعیتش را داشت او نبود. وقتی او را پیدا کرد که خودش دیگر نبود.
